عاشقان حسین (ع)

عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)
عاشقان حسین (ع)

عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

توبه نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد، شنیده اید؟
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود، نصوح نام داشت.نصوح مردى بود شبیه زن ها ،صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت. او از این راه هم امرار معاش می کرد هم ارضای شهوت.گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود، اما هر بار توبه اش را می شکست.
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آن ها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند.   
تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت . از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا این که نوبت به نصوح رسید. او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد . لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد .در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید، با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: 
خداوندا ،گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم. 
و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.نصوح از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود، در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:
"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت و پوست تو از فعل حرام روییده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشت هاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدارشد، با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همان طورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود. خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهرهمند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند، عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آن ها شیر مى داد. به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آن ها نشان داده و آن ها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: 
من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست .مامورین چون این سخن را به شاه رساندند، شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت :
حال که او نزد ما نمی آید، ما مى رویم او را ببینیم.
پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید، به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت: 
چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
نصوح گفت : درست است! 
و دستور داد تا میش را به او بدهند. 
گفت :چون میش مرا نگهبانى کرده اى، هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال، ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است، بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر تو به راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...***********
یا ایّها الَّذینَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً؛ 
اى کسانى که ایمان آورده‌اید توبه حقیقى و خالص کنید.
قُل یا عِبادِىَ الَّذینَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله یَغفرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحیم؛ 
بگو اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.
نظرات 2 + ارسال نظر
مهرانه یکشنبه 13 خرداد 1397 ساعت 17:07 http://dosekemohabat.blogfa.com

دانی چرا جبین علی را شکافتند؟
زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود

خونش نصیب دامن محراب کوفه شد
آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود

یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید
اشک شبش به غربت روزش گواه بود...

ایام شهادت مولای پرهیزکاران بر دوستان تسلیت باد

پیامبر اکرم صلی ‏الله‏ علیه‏ و‏ آله فرمود:
«مَنْ اَحْیا لَیْلَةَ الْقَدْرِ حُوِّلَ عَنْهُ الْعَذابُ اِلَى السَّنَةِ الْقابِلَةِ؛
کسى که شب قدر را زنده بدارد، عذاب تا سال آینده از او روى می ‏گرداند.»
لیالی قدر این حقیر را از دعای خیرتان محروم نفرمایید بنده هم دعا گوی دوستان هستم

سلام انشااله که قبول باشه
حتما

ذاکر یکشنبه 13 خرداد 1397 ساعت 11:52 http://ataher.blogfa.com

سلام وب عالی داری .به صورت روزانه یا یک روز درمیان به روز رسانی در هدف تداوم داشته باشد. موفق باشید.

سلام با تشکر و سپاس از شما
چشم حتما

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.