عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

گاهی نگاهت را نگاه کن!

روزی استاد زیرکی تابلویی بزرگ و سفید روی دیوار کلاس گذاشت و از شاگردان خواست بهترین جمله کوتاهی را که با آن زندگی انسان می تواند همیشه در مسیر درست قرار گیرد ، روی آن بنویسند.
شاگردان هفته ها فکر کردند و هر کدام جمله زیبایی را گفتند. اما استاد هیچ کدام را نپسندید.
روزی مردی زخمی با چهره ای خسته و وارد دهکده شد. به خاطر سر و وضع به هم ریخته اش هیچ کس در دهکده به او غذا و جا نداد.
مرد زخمی پرسان پرسان خودش را به مدرسه ای که استاد بود، رساند و سراغ معلم مدرسه را گرفت. شاگردان او را نزد استاد بردند. 
یکی از شاگردان گفت : استاد به گمانم این مرد فراری است. حتماً خطایی انجام داده و به همین خاطر می گریزد. و اکنون که نزد ما آمده شاید سربازان امپراتور دنبالش باشند.و اگر او را اینجا پیدا کنند، حتماً برای ما صورت خوشی نخواهد داشت.
شاگرد دیگر گفت : سر و صورت زخمی او نشان می دهد که اهل جنگ و درگیری است. لابد یکی از راهزنان است که با فریب به دهکده آمده است تا چیزی برای سرقت پیدا کند.
شاگرد بعدی گفت : به گمانم او بیماری خطرناکی دارد که هیچ کس جرات نکرده به او کمک کند. شاید دیر یا زود بیماری او به بقیه افراد مدرسه سرایت کند و ما نیز مریض شویم !
اما استاد با تجربه وقتی مرد غریب را درآن وضع دید، بی اعتنا به حرف های شاگردانش بلافاصله از آن ها خواست تا به تازه وارد آب و غذا و محلی برای اسکان دهند و لباسی مناسب بر تنش بپوشانند و بگذارند خوب استراحت کند.
آن مرد چند هفته به راحتی در مدرسه ساکن بود.
یک روز مرد تازه وارد که حسابی استراحت کرده بود، وارد کلاس استاد شد و گوشه ای نشست و به حرف های او گوش داد. استاد در پایان کلاس از مرد خواست تا اگر دلش می خواهد برای بقیه چیزی تعریف کند.
مرد گفت: تاجری بسیار ثروتمند در شهری بسیار دور است که برای ملاقات با دوست خود چندین هفته سفر کرده و در نزدیکی دهکده شیوانا از اسب به داخل رودخانه افتاده و به زحمت خودش را به ساحل کشانده و زخمی و خسته موفق شده تا خودش را به دهکده برساند. 
او گفت که: خانواده اش را از وضعیت خود مطلع ساخته و به زودی سواران و خدمه اش به دهکده می رسند تا او را به خانه اش بازگردانند. 

مرد غریب گفت: اکنون از لطف و مهربانی اعضای مدرسه بسیار سپاسگزار است و به پاس نجات او از آن وضع قصد دارد تا مبلغ زیادی به مدرسه کمک کند تا وضع مدرسه و دهکده بهتر شود.
همه شاگردان یک صدا فریاد شادی کشیدند و از این که فرد سخاوتمندی قبول کرده در کارهای انسان دوستانه مدرسه مشارکت مالی کند، بسیار خوشحال شدند.
وقتی کلاس درس تمام شد ، مرد تازه وارد به تابلوی سفید روی دیوار اشاره کرد و گفت: 

به نظر من می توانید با نوشتن یک جمله روی این تابلو آن را بسیار زیبا و معنادار کنید. طوری که هر انسانی با اندیشیدن در مورد این جمله بلافاصله در مسیر درست قرار گیرد.
شاگردان هاج و واج به سخنان مرد تازه وارد گوش کردند و از او خواستند اگر جمله ای به نظرش می رسد، بگوید.
تازه وارد گفت: من پیشنهاد می کنم روی تابلو بنویسید :

گاهی اوقات نگاهت را نگاه کن؟!

چرا که ما آدم ها معمولا فقط به اتفاقات اطراف خودمان نگاه می کنیم و با «قالب های ذهنی» خودمان نگاه مان را روی چیزهایی متمرکز می کنیم که ممکن است درست و مناسب نباشد. اما اگر انسان یاد بگیرد که گاهی نیم نگاهی به نگاه خودش بیندازد و بی پروا چشمانش را به هر چیزی خیره نکند، آنگاه از روی کنترل مسیر نگاه می توان از خیلی قضاوت های عجولانه و نادرست در مورد اشخاص دوری جست و صاحب نگاهی پاک و پسندیده شد.

شیوانا بلافاصله این جمله تازه وارد را پسندید و گفت که روی تابلو بنویسید : 

 گاهی نگاهت را نگاه کن!

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.