امام نمی خواهد کسى رودربایستى داشته باشد،کسى خودش را مجبور ببیند،حتى کسى خیال کند به حکم بیعت لازم استبماند،خیر، همهتان را آزاد کردم،همه یارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اینها هم جز به شخص من به کسى کارى ندارند،امشب شب تاریکى است،اگر مىخواهید،از این تاریکى استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کارى ندارند.
در آن شب،بعد از آن اتمام حجتها وقتى که همه یکجا و صریحا اعلام وفادارى کردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد،یکدفعه صحنه عوض شد.امام علیه السلام فرمود:حالا که این طور است،بدانید که ما کشته خواهیم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شکر مىکنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد،این براى ما مژده است، شادمانى است.طفلى در گوشهاى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت.
این طفل پیش خودش شک کرد که آیا این کشته شدن شامل من هم مىشود یا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما که در اینجا هستید،ولى ممکن است من چون کودک و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو کرد به ابا عبد الله و گفت:«یا عماه!»عمو جان!«و انا فى من یقتل؟ »آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود؟
نوشتهاند ابا عبد الله در اینجا رقت کرد و به این طفل-که جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى کرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «کیف الموت عندک؟»مردن پیش تو چگونه است،چه طعم و مزهاى دارد؟عرض کرد:«یا عماه احلى من العسل»از عسل براى من شیرینتر است،تو اگر بگویى که من فردا شهید مىشوم،مژدهاى به من دادهاى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم»ولى بعد از آنکه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از یک ابتلاى بسیار بسیار سخت.گفت:خدا را شکر،الحمد لله که چنین حادثهاى رخ مىدهد.
حالا شما ببینید با توجه به این سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبیعى عجیبى به وجود مىآید.بعد از شهادت جناب على اکبر،همین طفل سیزده ساله مىآید خدمت ابا عبد الله در حالى که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است،اسلحهاى به تنش راست نمىآید.زرهها را براى مردان بزرگ ساختهاند نه براى بچههاى کوچک.
کلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه کوچک.عرض کرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهید به میدان بروم.(در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه ابا عبد الله به میدان نمىرفت.هر کس وقتى مىآمد،اول سلامى عرض مىکرد: السلام علیک یا ابا عبد الله،به من اجازه بدهید.)ابا عبد الله به این زودیها به او اجازه نداد.او شروع کرد به گریه کردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن.
نوشتهاند: «فجعل یقبل یدیه و رجلیه» (1) یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسیدن.آیا این[صحنه]براى این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت کند؟او اصرار مىکند و ابا عبد الله انکار.ابا عبد الله مىخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مىخواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر،مىخواهم با تو خداحافظى کنم.قاسم دستبه گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دستبه گردن جناب قاسم.نوشتهاند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند-اصحاب و اهل بیت ابا عبد الله ناظر این صحنه جانگداز بودند-که هر دو بى حال و از یکدیگر جدا شدند.
این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى که در لشکر عمر سعد بود مىگوید:یکمرتبه ما بچهاى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است و به پایش هم چکمهاى نیست،کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمىرود که پاى چپش بود،و تعبیرش این است:«کانه فلقة القمر» (2) گویى این بچه پارهاى از ماه بود،اینقدر زیبا بود.همان راوى مىگوید:قاسم که داشت مىآمد،هنوز دانههاى اشکش مىریخت.رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفى مىکردند که من کى هستم.همه متحیرند که این بچه کیست؟ همین که مقابل مردم ایستاد،فریادش بلند شد:
ان تنکرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن
مردم!اگر مرا نمىشناسید،من پسر حسن بن على بن ابیطالبم.
هذا الحسین کالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن (3)
این مردى که اینجا مىبینید و گرفتار شماست،عموى من حسین بن على بن ابیطالب است.
جناب قاسم به میدان مىرود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر کرده و[افسار آن را]به دست گرفتهاند و گویى منتظر فرصتى هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند. من نمىدانم دیگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد«یا عماه»قاسم بلند شد.
راوى مىگوید:ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد.تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشتهاند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر مىخواستسر قاسم را از بدن جدا کند ولى هنگامى که دیدند ابا عبد الله آمد،همه فرار کردند و همان کسى که به قصد قتل قاسم آمده بود،زیر دست و پاى اسبان پایمال شد.از بس که ترسیدند،رفیق خودشان را زیر سم اسبهاى خودشان پایمال کردند.جمعیت زیاد،اسبها حرکت کردهاند، چشم چشم را نمىبیند.به قول فردوسى:
ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت
هیچ کس نمىداند که قضیه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة» (4) همینکه غبارها نشست، حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته است.(من این را فراموش نمىکنم،خدا رحمت کند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:یک بار من در حضور مرحوم آیت الله حائرى این روضه را-که متن تاریخ است،عین مقتل است و یک کلمه کم و زیاد در آن نیست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بى تاب شد.
بعد به من گفت:فلانى! خواهش مىکنم بعد از این در هر مجلسى که من هستم این قسمت را نخوان که من تاب شنیدنش را ندارم).در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مىکند و از شدت درد پاهایش را به زمین مىکوبد(و الغلام یفحص برجلیه) (5) شنیدند که ابا عبد الله چنین مىگوید:«یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
مصیبت حضرت قاسم (ع)
تواریخ معتبر این قضیه را نقل کردهاند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در خیمهاى«عند قرب الماء»جمع کرد.معلوم مىشود خیمهاى بوده است که آن را به مشکهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خیمه جمع مىکردند.امام اصحاب خودش را در آن خیمه یا نزدیک آن خیمه جمع کرد.آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء کرد،که حالا آزادید(آخرین اتمام حجتبه آنها).
امام نمی خواهد کسى رودربایستى داشته باشد،کسى خودش را مجبور ببیند،حتى کسى خیال کند به حکم بیعت لازم استبماند،خیر، همهتان را آزاد کردم،همه یارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اینها هم جز به شخص من به کسى کارى ندارند،امشب شب تاریکى است،اگر مىخواهید،از این تاریکى استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کارى ندارند.
اول از آنها تجلیل مىکند:منتهاى رضایت را از شما دارم،اصحابى از اصحابخودم بهتر سراغ ندارم،اهل بیتى از اهل بیتخودم بهتر سراغ ندارم.در عین حال این مطالب را هم حضرت به آنها مىفرماید.همهشان به طور دسته جمعى مىگویند:مگر چنین چیزى ممکن است؟!جواب پیغمبر را چه بدهیم؟وفا کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟محبت و عاطفه کجا رفت؟آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند،که واقعا انسان را به هیجان مىآورد.
یکى مىگوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسى بخواهد فداى مثل تویى کند؟!اى کاش هفتاد بار زنده مىشدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مىکردم.آن یکى مىگوید هزار بار.یکى مىگوید:اى کاش امکان داشتبروم و جانم را فداى تو کنم،بعد این بدنم را آتش بزنند،خاکستر کنند،خاکسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده کنند،باز هم و باز هم.
اول کسى که به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همینکه اینها این سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض کرد،از حقایق فردا قضایایى گفت، فرمود:پس بدانى که قضایاى فردا چگونه است.آنوقتبه آنها خبر کشته شدن را داد. درست مثل یک مژده بزرگ تلقى کردند.آنوقت همین نوجوانى که ما اینقدر به او ظلم مىکنیم،آرزوى او را دامادى مىدانیم،تاریخ مىگوید خودش گفته آرزوى من چیست.یک بچه سیزده ساله معلوم است در جمع مردان شرکت نمىکند،پشتسر مردان مىنشیند.مثل اینکه پشتسر نشسته بود و مرتب سر مىکشید که دیگران چه مىگویند؟
وقتى که امام فرمود همه شما کشته مىشوید،این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟با خود گفت آخر من بچهام،شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته مىشوند،من هنوز صغیرم.یک وقت رو کرد به آقا و عرض کرد:«و انا فى من یقتل؟»آیا من جزء کشته شدگان هستم یا نیستم؟حالا ببینید آرزویش چیست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو یک سؤال مىکنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مىدهم.
شاید(من این طور فکر مىکنم)آقا مخصوصا این سؤال را کرد و این جواب را شنید،خواست این سؤال و جواب پیش بیاید که مردم آینده فکر نکنند این نوجوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد،دیگر مردم آینده نگویند این نوجوان در آرزوى دامادى بود،دیگر برایش حجله درست نکنند،جنایت نکنند.آقا فرمود که اول من سؤال مىکنم.عرض کرد:بفرمایید.فرمود:«کیف الموت عندک»؟
پسرکم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،کشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل»از عسل شیرینتر است،من در رکاب تو کشته بشوم،جانم را فداى تو کنم؟اگر از ذائقه مىپرسى(چون حضرت از ذائقه پرسید)از عسل در این ذائقه شیرینتر است،یعنى براى من آرزویى شیرینتر از این آرزو وجود ندارد. ببینید چقدر منظره تکان دهنده است!
اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخى کرده است که تا زندهایم ما باید این حادثه را زنده نگه بداریم،چون دیگر نه حسینى پیدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. این است که این مقدار ارزش مىدهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیهاى (1) به نامشان بسازیم کارى نکردهایم،و الا آن که آرزوى دامادى دارد،که همه بچهها آرزوى دامادى دارند،دیگر این حرفها را نمىخواهد،وقت صرف کردن نمىخواهد،پول صرف کردن نمىخواهد،برایش حسینیه ساختن نمىخواهد،سخنرانى نمىخواهد.ولى اینها جوهره انسانیتاند،مصداق انى جاعل فى الارض خلیفة (2) هستند،اینها بالاتر از فرشته هستند.
فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،کشته مىشوى«بعد ان تبلؤ ببلاء عظیم»اما جان دادن تو با دیگران خیلى متفاوت است،یک گرفتارى بسیار شدیدى پیدا مىکنى.(چون مجلس آماده شد این ذکر مصیبت را عرض مىکنم.)این آقا زاده اصلا باک ندارد.روز عاشوراست.
حالا پس از آنکه با چه اصرارى به میدان مىرود،بچه است،زرهى که متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشتهاند همین طور رفت، عمامهاى به سر گذاشته بود«کانه فلقة قمر»همین قدر نوشتهاند به قدرى این بچه زیبا بود،مثل یک پاره ماه.این جملهاى است که دشمن در باره او گفته است.گفت:
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا مىبرد
راوى گفت نگاه کردم دیدم که بند یکى از کفشهایش باز است،یادم نمىرود که پاى چپش هم بود.معلوم مىشود که چکمه پایش نبوده است.
حالا آن روح و آن معنویت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشتهاند که امام[کنار]در خیمه ایستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.یکمرتبه فریادى شنید.نوشتهاند مثل یک باز شکارى-که کسى نفهمید به چه سرعت امام پرید روى اسب-حمله کرد.مىدانید آن فریاد چه بود؟فریاد یا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفتبه بالین این نوجوان،در حدود دویست نفر دور او را گرفته بودند.امام که حرکت کرد و حمله کرد،آنها فرار کردند.یکى از دشمنان از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند،خود او در زیر پاى اسب رفقاى خودش پایمال شد.آن کسى که مىگویند در عاشورا در زیر سم اسبها پایمال شد در حالى که زنده بود،یکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.
حضرت خودشان را رساندند به بالین قاسم،ولى در وقتى که گرد و غبار زیاد بود و کسى نمىفهمید قضیه از چه قرار است.وقتى که این گرد و غبارها نشست،یک وقت دیدند که آقا به بالین قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«یعز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک»یعنى برادر زاده!خیلى بر عموى تو سخت است که تو بخوانى،نتواند تو را اجابت کند،یا اجابت کند و بیاید اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد.در همین حال بود که یک وقت فریادى از این نوجوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیمو صلى الله على محمد و آله الطاهرین، باسمک العظیم الاعظمالاعز الاجل الاکرم یا الله...
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!ما را به حقایق اسلام آشنا کن!این جهلها و نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفیق عمل و خلوص نیتبه همه ما عنایتبفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بیامرز!
رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوات.
ای کوفیان عهد شکن
اگر مرا نمیشناسید، امّا من شما را خوب میشناسم. شما هم سیرتان کسی هستید که، در کوچهی بنیهاشم، صورت مادرمان(سلاماللهعلیها) را به کبودی نشانید.
پدرم حسن بن علی(علیهالسلام) از حادثه کوچه بنی هاشم بود که زود به پیری نشست و موهایش در جوانی سفید شد. آخر دستان او در دستان مادرمان فاطمه بود که نانجیب سیلی به صورتش زد. و اگر پدرم نبود سیّدهی زنان عالم راه به خانه گم کرده بود.
اینک این منم قاسم بن الحسن(ع)، فرزند پیامبر برگزیده خدا که نفسش از برای رفتن و شهادت در را ه امام زمانش بیتابی میکند.
و این حسین(علیهالسلام) است که همچون اسیر، گروگان میان مردمی است که هرگز مباد از آب سیراب شوند.
به نوجوانی و سنّ کمم نگاه نکنید. آمدهام تا برای عموجانم، جان ناقابلم را تقدیم کنم.
آمدهام به نیابت از پدرم حسن مجتبی(علیهالسلام).
آمدهام تا انتقام صورت سیلی خوردهی زهرا(سلاماللهعلیها) بگیرم.
آمدهام تا با ضربه ضربهی شمشیرم فریاد بزنم که فرزند حیدر کرّارم.
صفهایتان را میشکنم و با شهادتم نقاب از چهرهی ذلّتتان بر میدارم.
خداوند میداند که شما دعوتمان کردید تا یاریمان کنید ولی دشمنان خدا و اولیاء او را یاری کردید. خداوند باران آسمان را از شما دریغ دارد و از برکات خودش محرومتان نماید.
خدا پراکندهتان سازد و گروه گروهتان کند و هرگز از شما راضی نباشد.
من میروم، امّا چشمان نگرانم را از حسین(علیهالسلام) بر نداشتم. من میروم امّا داستان غریبی مان تا قیام قیامت هر جان زندهای را خواهد لرزانید.
من میروم تا به پدرم حسن مجتبی(علیهالسلام) بگویم که با چشمان خودم دیدم که حسین تنهاست.
یاری میطلبد ولی صدای یاریکنندهای از برای یاریش بلند نمیشود.
میروم تا از زهرای اطهر بپرسم آیا توانستم به نوبهی خویش، انتقام از قاتلان او بگیرم.
منتظر میمانم تا عمویم حسین(علیهالسلام) را در ورای این عالم تنگ دوباره ملاقات نمایم.
جانم از شدت ضربات شما ناتوان شده امّا این سینهی گرم اباعبدالله است که مرا در آغوش گرفته و صورت به خون نشسته را غرق بوسه میکند و مرا به بهتر از این دنیا، بدرقه مینماید.
صد بار اگر علقمه را فتح کند
هربار دوباره تشنه بر میگردد
لب تشنه ز علقمه گذشتی آری
دریا که به رودخانه ها رو نزند
«إِنّ شِیعَتَنَا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهمْ مِنْ کُلّ غِشّ وَغَلّ وَدَغَلٍ».
امام حسین (ع) فرمود: «شیعه ما کسى است که دلش از هرگونه خیانت و نیرنگ و مکرى پاک است».
(بحار الانوار، ج ۶۵ ص ۱۵۶ ح۱۰ )
درورد برشما
درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است
شفق، آینه دار نجابتت
و فلق، محرابی
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای.
با تشکر و سپاس
تأمّل کنید ...
بسیاری از کسانی که با امام حسین(ع) دشمنی میکردند از حاکم مدینه گرفته تا سپاه حرّ که در مقابل امام حسین(ع) ایستادند امام را می شناختند حتّی لحظات آخر، وقتی حضرت در گودال بی حال بودند، شمر دستور داد سر حضرت را جدا کنند اما کسی تبعیّت نمیکرد و جرأت نداشت این ننگ را انجام دهد مستندات فراوانی وجود دارد که دشمنان حضرت، از مقام ایشان آگاه بودند
اما چرا از حضرت تبعیّت نکردند؟
پاسخ این است :
عوام جاهل
خواصّ دنیا طلب
شکم های پر از حرام
شهوت مقام و ریاست به کوفیان اجازه نداد تا به جنگ حسین (ع)نروند
فقط دانستن و علم کافی نیست و عمل لازم است
درودبرشما