عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

روز ششم محرم/ شهادت حضرت قاسم بن الحسن (علیه السلام)

امام نمی خواهد کسى رودربایستى داشته باشد،کسى خودش را مجبور ببیند،حتى کسى خیال کند به حکم بیعت لازم است‏بماند،خیر، همه‏تان را آزاد کردم،همه یارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اینها هم جز به شخص من به کسى کارى ندارند،امشب شب تاریکى است،اگر مى‏خواهید،از این تاریکى استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کارى ندارند.

گروه فرهنگی شفاف:  حالا که این طور است،بدانید که ما کشته خواهیم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شکر مى‏کنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد،این براى ما مژده است، شادمانى است.طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت.  

شهادت حضرت قاسم بن الحسن (علیه السلام) 

در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتى که همه یکجا و صریحا اعلام وفادارى کردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد،یکدفعه صحنه عوض شد.امام علیه السلام فرمود:حالا که این طور است،بدانید که ما کشته خواهیم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شکر مى‏کنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد،این براى ما مژده است، شادمانى است.طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت.

این طفل پیش خودش شک کرد که آیا این کشته شدن شامل من هم مى‏شود یا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما که در اینجا هستید،ولى ممکن است من چون کودک و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو کرد به ابا عبد الله و گفت:«یا عماه!»عمو جان!«و انا فى من یقتل؟ »آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود؟


نوشته‏اند ابا عبد الله در اینجا رقت کرد و به این طفل-که جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى کرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «کیف الموت عندک؟»مردن پیش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏اى دارد؟عرض کرد:«یا عماه احلى من العسل‏»از عسل براى من شیرین‏تر است،تو اگر بگویى که من فردا شهید مى‏شوم،مژده‏اى به من داده‏اى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم‏»ولى بعد از آنکه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از یک ابتلاى بسیار بسیار سخت.گفت:خدا را شکر،الحمد لله که چنین حادثه‏اى رخ مى‏دهد.

حالا شما ببینید با توجه به این سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبیعى عجیبى به وجود مى‏آید.بعد از شهادت جناب على اکبر،همین طفل سیزده ساله مى‏آید خدمت ابا عبد الله در حالى که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏اى به تنش راست نمى‏آید.زره‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏اند نه براى بچه‏هاى کوچک.

کلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه کوچک.عرض کرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهید به میدان بروم.(در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه ابا عبد الله به میدان نمى‏رفت.هر کس وقتى مى‏آمد،اول سلامى عرض مى‏کرد: السلام علیک یا ابا عبد الله،به من اجازه بدهید.)ابا عبد الله به این زودیها به او اجازه نداد.او شروع کرد به گریه کردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن.

نوشته‏اند: «فجعل یقبل یدیه و رجلیه‏» (1) یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسیدن.آیا این[صحنه]براى این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت کند؟او اصرار مى‏کند و ابا عبد الله انکار.ابا عبد الله مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مى‏خواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر،مى‏خواهم با تو خداحافظى کنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دست‏به گردن جناب قاسم.نوشته‏اند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند-اصحاب و اهل بیت ابا عبد الله ناظر این صحنه جانگداز بودند-که هر دو بى حال و از یکدیگر جدا شدند.

این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى که در لشکر عمر سعد بود مى‏گوید:یکمرتبه ما بچه‏اى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است و به پایش هم چکمه‏اى نیست،کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمى‏رود که پاى چپش بود،و تعبیرش این است:«کانه فلقة القمر» (2) گویى این بچه پاره‏اى از ماه بود،اینقدر زیبا بود.همان راوى مى‏گوید:قاسم که داشت مى‏آمد،هنوز دانه‏هاى اشکش مى‏ریخت.رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفى مى‏کردند که من کى هستم.همه متحیرند که این بچه کیست؟ همین که مقابل مردم ایستاد،فریادش بلند شد:

ان تنکرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن

مردم!اگر مرا نمى‏شناسید،من پسر حسن بن على بن ابیطالبم.

هذا الحسین کالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن (3)

این مردى که اینجا مى‏بینید و گرفتار شماست،عموى من حسین بن على بن ابیطالب است. 

جناب قاسم به میدان مى‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر کرده و[افسار آن را]به دست گرفته‏اند و گویى منتظر فرصتى هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند. من نمى‏دانم دیگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد«یا عماه‏»قاسم بلند شد.

راوى مى‏گوید:ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد.تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر مى‏خواست‏سر قاسم را از بدن جدا کند ولى هنگامى که دیدند ابا عبد الله آمد،همه فرار کردند و همان کسى که به قصد قتل قاسم آمده بود،زیر دست و پاى اسبان پایمال شد.از بس که ترسیدند،رفیق خودشان را زیر سم اسبهاى خودشان پایمال کردند.جمعیت زیاد،اسبها حرکت کرده‏اند، چشم چشم را نمى‏بیند.به قول فردوسى:

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت

هیچ کس نمى‏داند که قضیه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (4) همینکه غبارها نشست، حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته است.(من این را فراموش نمى‏کنم،خدا رحمت کند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:یک بار من در حضور مرحوم آیت الله حائرى این روضه را-که متن تاریخ است،عین مقتل است و یک کلمه کم و زیاد در آن نیست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بى تاب شد.

بعد به من گفت:فلانى! خواهش مى‏کنم بعد از این در هر مجلسى که من هستم این قسمت را نخوان که من تاب شنیدنش را ندارم).در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مى‏کند و از شدت درد پاهایش را به زمین مى‏کوبد(و الغلام یفحص برجلیه) (5) شنیدند که ابا عبد الله چنین مى‏گوید:«یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته‏» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

مصیبت‏ حضرت قاسم (ع) 

تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده‏اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در خیمه‏اى‏«عند قرب الماء»جمع کرد.معلوم مى‏شود خیمه‏اى بوده است که آن را به مشکهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خیمه جمع مى‏کردند.امام اصحاب خودش را در آن خیمه یا نزدیک آن خیمه جمع کرد.آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء کرد،که حالا آزادید(آخرین اتمام حجت‏به آنها).

امام نمی خواهد کسى رودربایستى داشته باشد،کسى خودش را مجبور ببیند،حتى کسى خیال کند به حکم بیعت لازم است‏بماند،خیر، همه‏تان را آزاد کردم،همه یارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اینها هم جز به شخص من به کسى کارى ندارند،امشب شب تاریکى است،اگر مى‏خواهید،از این تاریکى استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کارى ندارند.

اول از آنها تجلیل مى‏کند:منتهاى رضایت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب‏خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بیتى از اهل بیت‏خودم بهتر سراغ ندارم.در عین حال این مطالب را هم حضرت به آنها مى‏فرماید.همه‏شان به طور دسته جمعى مى‏گویند:مگر چنین چیزى ممکن است؟!جواب پیغمبر را چه بدهیم؟وفا کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟محبت و عاطفه کجا رفت؟آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند،که واقعا انسان را به هیجان مى‏آورد.

یکى مى‏گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسى بخواهد فداى مثل تویى کند؟!اى کاش هفتاد بار زنده مى‏شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى‏کردم.آن یکى مى‏گوید هزار بار.یکى مى‏گوید:اى کاش امکان داشت‏بروم و جانم را فداى تو کنم،بعد این بدنم را آتش بزنند،خاکستر کنند،خاکسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده کنند،باز هم و باز هم.

اول کسى که به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همینکه اینها این سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض کرد،از حقایق فردا قضایایى گفت، فرمود:پس بدانى که قضایاى فردا چگونه است.آنوقت‏به آنها خبر کشته شدن را داد. درست مثل یک مژده بزرگ تلقى کردند.آنوقت همین نوجوانى که ما اینقدر به او ظلم مى‏کنیم،آرزوى او را دامادى مى‏دانیم،تاریخ مى‏گوید خودش گفته آرزوى من چیست.یک بچه سیزده ساله معلوم است در جمع مردان شرکت نمى‏کند،پشت‏سر مردان مى‏نشیند.مثل اینکه پشت‏سر نشسته بود و مرتب سر مى‏کشید که دیگران چه مى‏گویند؟

وقتى که امام فرمود همه شما کشته مى‏شوید،این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟با خود گفت آخر من بچه‏ام،شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته مى‏شوند،من هنوز صغیرم.یک وقت رو کرد به آقا و عرض کرد:«و انا فى من یقتل؟»آیا من جزء کشته شدگان هستم یا نیستم؟حالا ببینید آرزویش چیست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو یک سؤال مى‏کنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مى‏دهم.

شاید(من این طور فکر مى‏کنم)آقا مخصوصا این سؤال را کرد و این جواب را شنید،خواست این سؤال و جواب پیش بیاید که مردم آینده فکر نکنند این نوجوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد،دیگر مردم آینده نگویند این نوجوان در آرزوى دامادى بود،دیگر برایش حجله درست نکنند،جنایت نکنند.آقا فرمود که اول من سؤال مى‏کنم.عرض کرد:بفرمایید.فرمود:«کیف الموت عندک‏»؟

پسرکم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،کشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل‏»از عسل شیرین‏تر است،من در رکاب تو کشته بشوم،جانم را فداى تو کنم؟اگر از ذائقه مى‏پرسى(چون حضرت از ذائقه پرسید)از عسل در این ذائقه شیرین‏تر است،یعنى براى من آرزویى شیرین‏تر از این آرزو وجود ندارد. ببینید چقدر منظره تکان دهنده است!

اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخى کرده است که تا زنده‏ایم ما باید این حادثه را زنده نگه بداریم،چون دیگر نه حسینى پیدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. این است که این مقدار ارزش مى‏دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه‏اى (1) به نامشان بسازیم کارى نکرده‏ایم،و الا آن که آرزوى دامادى دارد،که همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند،دیگر این حرفها را نمى‏خواهد،وقت صرف کردن نمى‏خواهد،پول صرف کردن نمى‏خواهد،برایش حسینیه ساختن نمى‏خواهد،سخنرانى نمى‏خواهد.ولى اینها جوهره انسانیت‏اند،مصداق انى جاعل فى الارض خلیفة (2) هستند،اینها بالاتر از فرشته هستند.

فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،کشته مى‏شوى‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظیم‏»اما جان دادن تو با دیگران خیلى متفاوت است،یک گرفتارى بسیار شدیدى پیدا مى‏کنى.(چون مجلس آماده شد این ذکر مصیبت را عرض مى‏کنم.)این آقا زاده اصلا باک ندارد.روز عاشوراست.

حالا پس از آنکه با چه اصرارى به میدان مى‏رود،بچه است،زرهى که متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشته‏اند همین طور رفت، عمامه‏اى به سر گذاشته بود«کانه فلقة قمر»همین قدر نوشته‏اند به قدرى این بچه زیبا بود،مثل یک پاره ماه.این جمله‏اى است که دشمن در باره او گفته است.گفت:

بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا مى‏برد

راوى گفت نگاه کردم دیدم که بند یکى از کفشهایش باز است،یادم نمى‏رود که پاى چپش هم بود.معلوم مى‏شود که چکمه پایش نبوده است.

حالا آن روح و آن معنویت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشته‏اند که امام[کنار]در خیمه ایستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.یکمرتبه فریادى شنید.نوشته‏اند مثل یک باز شکارى-که کسى نفهمید به چه سرعت امام پرید روى اسب-حمله کرد.مى‏دانید آن فریاد چه بود؟فریاد یا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفت‏به بالین این نوجوان،در حدود دویست نفر دور او را گرفته بودند.امام که حرکت کرد و حمله کرد،آنها فرار کردند.یکى از دشمنان از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند،خود او در زیر پاى اسب رفقاى خودش پایمال شد.آن کسى که مى‏گویند در عاشورا در زیر سم اسبها پایمال شد در حالى که زنده بود،یکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.

حضرت خودشان را رساندند به بالین قاسم،ولى در وقتى که گرد و غبار زیاد بود و کسى نمى‏فهمید قضیه از چه قرار است.وقتى که این گرد و غبارها نشست،یک وقت دیدند که آقا به بالین قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«یعز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»یعنى برادر زاده!خیلى بر عموى تو سخت است که تو بخوانى،نتواند تو را اجابت کند،یا اجابت کند و بیاید اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد.در همین حال بود که یک وقت فریادى از این نوجوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرین، باسمک العظیم الاعظم‏الاعز الاجل الاکرم یا الله...

خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!ما را به حقایق اسلام آشنا کن!این جهلها و نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفیق عمل و خلوص نیت‏به همه ما عنایت‏بفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بیامرز!

رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوات.

ای کوفیان عهد شکن

اگر مرا نمی‌شناسید، امّا من شما را خوب می‌شناسم. شما هم سیرتان کسی  هستید که، در کوچه‌ی بنی‌هاشم، صورت مادرمان(سلام‌الله‌علیها) را به کبودی نشانید.

پدرم حسن بن علی(علیه‌السلام) از حادثه کوچه بنی هاشم بود که زود به پیری نشست و موهایش در جوانی سفید شد. آخر دستان او در دستان مادرمان فاطمه بود که نانجیب سیلی به صورتش زد. و اگر پدرم نبود سیّده‌ی زنان عالم راه به خانه گم کرده بود.

اینک این منم  قاسم بن الحسن(ع)، فرزند پیامبر برگزیده خدا که نفسش از برای رفتن و شهادت در را ه امام زمانش بی‌تابی می‌کند.

و این حسین(علیه‌السلام) است که همچون اسیر، گروگان میان مردمی است که هرگز مباد از آب سیراب شوند.

به نوجوانی و سنّ کمم نگاه نکنید. آمده‌ام تا برای عموجانم، جان ناقابلم را تقدیم کنم.

آمده‌ام به نیابت از پدرم حسن مجتبی(علیه‌السلام).

آمده‌ام تا انتقام صورت سیلی خورده‌ی زهرا(سلام‌الله‌علیها) بگیرم.

آمده‌ام تا با ضربه ضربه‌ی شمشیرم فریاد بزنم که فرزند حیدر کرّارم.

صف‌هایتان را می‌شکنم و با شهادتم نقاب از چهره‌ی ذلّتتان بر می‌دارم.

خداوند می‌داند که شما دعوتمان کردید تا یاریمان کنید ولی دشمنان خدا و اولیاء او را یاری کردید. خداوند باران آسمان را از شما دریغ دارد و از برکات خودش محرومتان نماید.

خدا پراکنده‌تان سازد و گروه گروهتان کند و هرگز از شما راضی نباشد.

من می‌روم، امّا چشمان نگرانم را از حسین(علیه‌السلام) بر نداشتم. من می‌روم امّا داستان غریبی مان تا قیام قیامت هر جان زنده‌ای را خواهد لرزانید.

من می‌روم تا به پدرم حسن مجتبی(علیه‌السلام) بگویم که با چشمان خودم دیدم که حسین تنهاست.

یاری می‌طلبد ولی صدای یاری‌کننده‌ای از برای یاریش بلند نمی‌شود.

می‌روم تا از زهرای اطهر بپرسم آیا توانستم به نوبه‌ی خویش، انتقام از قاتلان او بگیرم.

منتظر می‌مانم تا عمویم حسین(علیه‌السلام) را در ورای این عالم تنگ دوباره ملاقات نمایم.

جانم از شدت ضربات شما ناتوان شده امّا این سینه‌ی گرم اباعبدالله است که مرا در آغوش گرفته و صورت به خون نشسته را غرق بوسه می‌کند و مرا به بهتر از این دنیا، بدرقه می‌نماید.

نظرات 3 + ارسال نظر
مهرانه چهارشنبه 28 شهریور 1397 ساعت 11:09 http://dosekemohabat.blogfa.com

صد بار اگر علقمه را فتح کند
هربار دوباره تشنه بر میگردد
لب تشنه ز علقمه گذشتی آری
دریا که به رودخانه ها رو نزند

«إِنّ شِیعَتَنَا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهمْ مِنْ کُلّ غِشّ وَغَلّ وَدَغَلٍ».
امام حسین (ع) فرمود: «شیعه ما کسى است که دلش از هرگونه خیانت و نیرنگ و مکرى پاک است».
(بحار الانوار، ج ۶۵ ص ۱۵۶ ح۱۰ )

درورد برشما

رویا سه‌شنبه 27 شهریور 1397 ساعت 23:44 http://yaraneimameasr.blogfa.com/

درختان را دوست می دارم

که به احترام تو قیام کرده اند

و آب را که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون کرده است

شفق، آینه دار نجابتت

و فلق، محرابی

که تو در آن

نماز صبح شهادت گزارده ای.

با تشکر و سپاس

تأمّل کنید ...
بسیاری از کسانی که با امام حسین(ع) دشمنی میکردند از حاکم مدینه گرفته تا سپاه حرّ که در مقابل امام حسین(ع) ایستادند امام را می شناختند حتّی لحظات آخر، وقتی حضرت در گودال بی حال بودند، شمر دستور داد سر حضرت را جدا کنند اما کسی تبعیّت نمیکرد و جرأت نداشت این ننگ را انجام دهد مستندات فراوانی وجود دارد که دشمنان حضرت، از مقام ایشان آگاه بودند
اما چرا از حضرت تبعیّت نکردند؟
پاسخ این است :
عوام جاهل
خواصّ دنیا طلب
شکم های پر از حرام
شهوت مقام و ریاست به کوفیان اجازه نداد تا به جنگ حسین (ع)نروند
فقط دانستن و علم کافی نیست و عمل لازم است

درودبرشما

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.