
سرتیپ راشد بن سعید البلوشی معاون عملیات و برنامه ریزی رئیس ستاد نیروهای مسلح عمان در صدر یک هیئت نظامی برای شرکت در چهار دهمین کمیسیون مشترک نظامی ایران و عمان وارد تهران شد.
ادامه مطلب:
اگرچه تمام روز پشت یک رایانه نشستن به واسطه آسیب های زیادی که به قلب و عروق و اسکلت انسان وارد می سازد می تواند در شمار یکی از خطرناک ترین مشاغل جهان قرار گیرد اما در این گزارش با مشاغل دیگری آشنا می شوید که خطرناک ترین شغل های جهان محسوب می شوند.
قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) میگفتند. او بسیار شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت.
روزی از او پرسیدند:
«مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.»
ترمان گفت: «از دو تومنی که برای شام من خواهی داد، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»
مرحوم پدرم نقل میکرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیت گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند.
یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت. باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد.
گفتم: «ترمان، این 5 تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.»
ترمان از من پرسید: «ساعت چند است؟»
گفتم: «نزدیک 10.»
گفت: «ببر نیازی نیست.»
خیلی تعجب کردم که این سوال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟
پرسیدم: «ترمان، مگر ناهار دعوتی؟»
گفت: «نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم. الان تازه صبحانه خوردهام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم. من بارها خودم را آزمودهام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد.»
واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا کردم. پرسیدم: «ناهار کجا خوردی؟»
گفت: «بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.»
ترمانِ دیوانه٬ برای پول ناهارش نمیترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.
حضرت علی (ع) میفرمایند:
از آنچه که داری، فقط آنچه که میخوری مال توست، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو٬ معلوم نیست.
غرور!
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در بیمارستان بستری بود. وقتی مرخص شد، حرف قشنگی زد. او تعریف می کرد:
اون جا دیوانه های زیادی بودند. یکی می گفت من چه گوارا هستم. همه باور می کردن،یکی می گفت من گاندی ام، همه قبول می کردن، ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم ،همه خندیدن و گفتن هیچ کس مارادونا نمیشه...
اون جا بود که من خجالت کشیدم که چه بر سر خودم آوردم...در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره و دقیقا گرفتار چیزی میشی که فکر می کنی هرگز در دامش نخواهی افتاد...
مراقب خودتان باشید. برگ ها همیشه زمانی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند...