
گفت:چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
پادشاهی میخواست به کشاورزی که جانش را نجات داده بود، پاداش بدهد. قرار شد شاه تمامی سرزمینی را که کشاورز می توانست از طلوع تا غروب خورشید پیاده بپیماید، به او ببخشد.
بنابراین، مرد کشاورز از صبح اول وقت شروع کرد به دویدن. او بی آن که به گرما، گرسنگی یا تشنگی بیندیشد، در دشت و صحرا دوید. هرچه غروب خورشید نزدیک تر میشد، سرعتش را بیشتر کرد. در آخرین لحظه هایی که خورشید آخرین پرتوهایش را جمع میکرد، دو پای دیگر هم قرض گرفت تا بلکه چند گز زمین بیشتر به دست آورد.
سرانجام، وقتی آخرین پرتو خورشید در افق ناپدید میشد، او بر زمین افتاد، اما در همان حال دست هایش را به طرف جلو کشید تا شاید یک وجب دیگر از زمین گرانبها را از آنِ خود کند.
اما افسوس! چون پس از آن نتوانست از جا برخیزد. دویدن زیادی جانش را گرفت. درهمان هنگام مردی عارف از آنجا میگذشت. به روی کالبد بدون جان کشاورز خم شد و گفت:
«ای کشاورز، این همه حرص و طمع برای به دست آوردن این همه زمین برای چه؟ مگر بدن آدمیزاد برای به دست آوردن آرامش جاودانی خود بیش از دو متر خاک میخواهد؟»