یه داستان زیبا درباره ی خالقمون........

هنگامی که حضرت موسی(ع) از طرف خدای متعال، برای رفتن به سوی فرعون و دعوت او به خداپرستی مأمور گردید، موسی (ع) به فکر خانواده اش افتاد و به خدا عرض کرد: پروردگارا! چه کسی از خانواده و بچه های من سرپرستی می کند؟! خداوند به موسی (ع) فرمان داد: «عصای خود را بر سنگ بزن». موسی (ع) عصایش را بر سنگ زد، آن سنگ شکست و درون آن، سنگ دیگری نمایان شد! با عصای خود یک ضربه دیگر بر آن سنگ زد آن نیز شکسته شد و درونش، سنگ دیگری پیدا گردید! موسی(ع) ضربه دیگری با عصای خود بر سنگ سوم زد و آن سنگ نیز شکسته شد، درون آن سنگ، کِرمی را دید که چیزی به دهان گرفته و آن را می خورد؟! پرده های حجاب از گوش موسی(ع) به کنار رفت و شنید آن کِرم می گوید: «پاک و منزه است آن خدایی که مرا می بیند و کلام مرا می شنود و به جایگاه من آشناست و به یاد من است و مرا فراموش نمی کند».

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است
برگرفته از وبلاگ ((معشوقم فقط خداست ))
چقدر جالب بود این داستانه
تو دینی ما هم نوشته بود فقط خدا هستش که از همه چیز اگاهه
بله خداوند به کوچکترین کارهای ما آگاه است
سلام .....معشوقم فقط خداست
چقدر خوشگله اسمش...
سلام ودرود
بله واقعا خیلی زیبا ست
سلام با افتخار لینکتون کردم
سلام و دورد
ممنون و سپاس
شماهم لینک شدید