
چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود.
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟
حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟
جالب بووود
ممنون!
سلامت باشید
درود بر شما
سپیده دمان
کلمات سرگردان بر می خیزند
و خواب آلوده
دهان مرا می جویند
تا از تو سخن بگویم.
مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه… زنش میگه خونه ریختوپاشه
مرده: میدونم
زنه: ظرفا کثیفه
مرده: میدونم
زنه: توى یخچال هم هیچی نداریم …
مرده: میدونم !!!
زنه: تو ک همه رو میدونی پس چرا دعوتش کردی؟
آخه هوس زن گرفتن کرده
گفتم،بیاد وضعیتمو ببینه شاید پشیمون شه