عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

عاشقان حسین (ع)

از دیارشهرتاریخی لیدوما ((ممسنی))**************************اخبار روز شامل( علمی - فرهنگی - سیاسی - مذهبی -تاریخی - ورزشی -پزشکی -طنز)

بیداری همیشه انسان

در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بروی هیچکس باز نکنند .

ابتدا پدر و مادر پسر آمدند .

زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچ کدام

در را باز نکرد .

ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند ... !

اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی توانم ببینم که پدر ومادرم

پشت در باشند و در را روشون باز نکنم .


شوهر چیزی نگفت ، و در را برایشان گشود . اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت .

سال ها گذشت خداوند به آن ها چهار پسر داد .

پنجمین فرزندشان دختر بود .

برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی

داد .

مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت این همه شادی و میهمانی دادن چیست ؟

مرد به سادگی جواب داد : چون این همان کسی است که در هر شرایطی در را به رویم باز

می کند ... !

نظرات 2 + ارسال نظر
yasaman دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 17:04 http://yasamangoly82.blogfa.com

سلام بله با تبادل لینک موافقم

با تشکر ویژه از شما

بهمن دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 09:06 http://bia2tanz6.mihanblog.com/

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک نتوانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!..

احسنت
خیلی زیبا بود لذت بردیم

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.