✳️ حکایت :
... ابوسعید ابوالخیر در راه بود.
گفت : «هر جا که نظر میکنم،
بر زمین همه گوهر ریخته
و بر در و دیوار همه زر آویخته.
کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.»
گفتند : «کو؟ کجاست؟»
گفت :
«همه جاست.
هر جا که میتوان خدمتی کرد؛
یا هر جا که میتوان راحتی به دلی آورد.
آن جا که غمگینی هست
و آن جا که مسکینی هست.
آن جا که یاری طالب محبت است
و آن جا که رفیقی محتاج مروت.»
((لطفا در مورد این مطلب نظرات خود را اعلام فرمائید ))
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیهی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیهای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است...
با تشکر از حضور گرمتون
درویشی را دیدم شتابان مى دوید گفتم درویش ،کجا؟
گفت مراسم عزا ، گفتم مگه کی مرده؟ آهی کشید و گفت : معرفت و وفا
اما کو چشم بینا همه آدما نه اما بیشترشون معتقدن که چیزی که با چشم دیده نشه وجود نداره این دسته طلا رو میبینن میگن این با ارزشه اما چون مرامو معرفت قابل دیدن نیست یعنی ارزش نداره:\
ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم
ما خاک قدوم هر چه زیبا صفتیم
از زشتى کردار دگر خسته شدیم
محتاج دو پیمانه مى معرفتیم .
بله متاسفانه بعضی ها اینجوریند .